خوب خوب خب
سلاملکوم به همگی
روز بعد از تعطیلات
تعطیلاته عیدونه پر بار و پر از بازیگوشی
چرا باید تموم بشه...
اصن نمیدونم داشتم قبل از عید چیکار می کردم
اصن چیکاره بیدم؟؟؟؟
در چه حالی بیدم؟
نمیدونم
حالا از این قسمت بگذریم اول بریم سراغ اینکه عید رو چیکارا کردیم
اول اینکه اون هفته آخر پیچیدم نرفتم دانشگاه 28 ام کلاسم داشتم !!!! که طبیعتا نرفتم دانشگاه ... نبات هم هفته آخر فقط یه روزش رو رفت و دیگه نفرستادمش
یه کم کارای مربوط به دانشگاه انجامیدم ... بند و بساط رو جم کردم روز 27 ام و بقیش رو هم 28 با همسر جان... لباس های مد نظر رو شستم و خشک کردم و بند و بساط رو آخر شب چیدیم تو ماشین و کله سحر راه افتادیم به سمت خونه بابای همسر جان... برای تو راه هم ساندویچ تخم مرغ و هات داگ درست کرده بودیم... یه کم نوشیدنی هم خریدیم... وای از راه که پایانی نداشت... از یه مسیری که قرار بود یه ساعت کوتاه تر باشه رفتیم که بدلیل عملیات جاده ای!!!! بی موقع یه ساعت و نیم تو ترافیک موندیم ... فاااااا..... و به فنا رفته رسیدیم... در مجموع بسی خسته و به فنا رفته رسیدیدم...
از صبش یه کم حالت گلو درد داشتیم منو همسرجان و خب ... هر چند من توصیه کردم بیا دو روز دیر تر بریم نریم اونا رو مریض کنیم همسر جان میگف بی خیال چیزی نمیشه!!! هر روز بدتر از دیروز ... سینه در د و سرفه و قطعی صدا و .... در نهایت اونجا برادر همسر جان هم بی نصیب نموند و به فنا رفت... وختی هم برگشتیم فهمیدم پدر شوهر نیز به فنا رفته... میگم ببخشید باباجون اومدیم شما رو مریض کردیم و ... اینا بنده خدا میگف نه من از فلانی مریض شدم منظورش داداش همسر بود... گفتم خوب آخه اون بنده خدا هم از ما مریض شد... بگذریم... روز اول و نصفه روز دوم به یاد دادن دوچرخه سواری بدون کمکی به نبات گذشت که خدا رو شکر زودی یاد گرفت الهی دورش بگردم... کوچولوی خواستنی من... اونجا بیشتر وختش رو توی حیاط و پای باغچه بابای همسر بود یا در حال دوچرخه سواری... مهمونی هم چن روز اول به خاطر شبهای قدر و شهادت حضرت امیر خبری نبود و کل شهر تعطیل بود ... البته روز سال تجویل رفتیم برا همسر از همون جای همیشگی پارچه انتخاب کردیم که براش بدوزن تقریبا 4 تا شلوار 3 و نیم تومن پول پارچش شد و حالا دوختش مونده... که بعد از آماده شدن مامانش اینا برامون تحویل میگیرن و پست میکنن...
شبهای احیا هم تو خونه مادر شوهر یه کم احیا نگه داشتم... ولی اینقد خسته راه بودم که نمیشد تا وخت اذون بیدار بمونم فقط در حد نماز و دعا و یه شب هم یه کم قران همینو بس!
یه مهمونی ناهار و شام خونه خواهر همسر رفتیم !!!! یه مهمونی شبانه خونه عمه دوتا هم خونه خاله های همسر یه شب هم همه مهمون پدر شوهر بودن... بسی پر جمعیت و شلوغ... خوب بود
خرید هم رفتیم و برا نبات و خودم و همسرجان گذشت... یه عالمه شلوار خریدم برا خودم دوتا پارچه ای مشکی رسمی دوتا تو خونه ای و یه دونه هم تونیک بیرونی و یه دست لباس تو خونه ای یه مقنعه و جوراب برای خودم برای نبات هم شلوار و لباس زیر و جوراب و برای همسرجان هم شلوار و تی شرت و لباس بیرونی و ...
کلا اونجا برای خرید بهتره ... همه چی دم دسته و قیمتها هم منصفانه تره...
برای بابای همسر هم یه پیراهن و برای مامانش یه روسری خریدیم برای مامان بابای خودم هم.... برای خواهر جان یه دست لباس تو خونه از روی مال خودم خریدیم.... بماند که از رو دست خواهر شوهر خریدم... خیلی کیوت و نمکی بود لباسش منم ازش آدرس گرفتم و رفتم دو تا رنگ دیگه واسه خودمو خواهرم خریدم... واسه عیدی هم برای بچه ها نقدی هدیه دادیم و نبات هم نقدی عیدی گرف...
روز شنبه هم برشگتیم به تهران...
برا تعطیلات عید فطر و سیزده به در هم پیکنیک رفتیم
یکیش رفتیم سمت لتمال کن صوبونه بخوریم که مواد املت رو بردیم گاز رو جا گذاشتیم خخخ
یه روزش رفتیم پارک دم خونه نبات بازی کنه
یه روزش رفتیم سمت شیان سیزده به در
یه روزش رفتیم تجریش گردی بسی حال داد
یه روزشم رفتیم در مورد واکس هاری پرسیدیم!!! خداییش فرهنگ نگه داری سگ تو ایران در مجموع زیر خط فقره... خااااااااااااک.... بگذریم فقط میگم در مجموع تو روحتون بی فرهنگ ها....
بعدشم رفتیم در مورد تی وی یه کم سوال پرسیدیم...
دیروزم به شهر بازی گذشت برای نبات قشنگم... دورش من بگردم با اون موتور سواریش فنچ من....
این از اوضاع تعطیلات ما
امروزم رفتم یه مدرسه که برا پیش ثبت نام هزینه داده بودیم انصراف دادم... امیدوارم چیزی از اصل مبلغ کم نکنن... ولی میکنن فک کنم یه 5 درصد کم میکنن که خوب روی 20 تومن قابل توجه می شه...
برم دیگه ببینم من اصن چیکاره بودم... یه خورده فکرم رو جم کنم... کم کم باید برم دنبال نبات.. ناهار هم نداریم باید ببینم چی باید درست کنم...
این هفته باید ذهنم و خونه رو یه کم مرتب کنم... برای کارها یه کم برنامه ریزی کنم