سفارش تبلیغ
صبا ویژن

زندگی مشترک من با طعم شکلات

نظر

با سلام و درود!

زود اومدم اینبار 

از این بابت خوشالم

از صب تکلیفای فردام رو انجام دادم که چیا باید سر کلاسم بگم

دیروزم تو حموم! یه ایده نصفه نیمه واسه یه درس ترم آیندم زدم ... یه درس جدید برام گذاشتن واسه دکترا

این درس امتحان نداره و پروژه محور باید ارائه بشه... خوبیش اینه که نمیخاد خودمو جر بدم واسه مطالب هر جلسه... یه خورده فک کردم چن جلسه مقدماتی بگم... بعد دیروز این ایده رو زدم که بره کاربرد یه مفهوم رو در یه کاربرد پزشکی پیدا کنه ببینه اصن می شه ازش استفاده کرد ... بهتره به نظرم که دانشجو بیاد لکچر بده ... یه چیزایی هم یاد میگیره این وسط

از یه بابتی هم یه خورده اصاب خوردی دارم تو دانشگاه... با خودم میگم کاش اصن از اول قبول نمی کردم...

بگذریم فعلا

یه دور ماشین روشن کردم دیشب امروزم یه دور روشن کردم دو ساعت وقت گرفت جم کردن و پهن کردن... مقدمات کباب تابه ای گذاشتم واسه ناهار برنج و بند و بساط آماده گذاشتم که بعد از برگردوندن نبات مشغول آشپزی بشم

دیشب داشتم یه کاری آشپزخونه ای انجام میدادم ... همسر بعد از خواببدن نبات اومده میگه میخای فلان کارو بکنیم میگم خوب من باید اینو تموم کنم میگه بزارش تو یخچال بعدا ... میگم خراب میشه... میگه پس نمیخای فلان کارو بکنیم ... میره سر کتاب خوندنش... میگم میشد بگی من میام کمکت میدم زودتر تموم بشه بعد با هم اون یکی رو انجام بدیم... میگه من از اینکار خیلی بدم میاد... میگم خوب منم بدم میاد منم عاشق انجامش نیستم که مجبورم... راتش اینه که من از هیچکدوم از کارای خونه خوشم نمیاد ... هیچ کاری از کار خونه نیس که بگم من دوس دارم انجام بدم...ولی نمیشه که انجامشون ندیم که .... باز حداقل همسر از آشپزی کردن لذت میبره ولی من از همونم لذت نمی برم.... انگار من عاشق اینکارام!!!! نمیشه که بگیم اینو دوس ندارم انجام بدم... منم دوس ندارم تو هم دوس نداری پس کی انجام بده... جدیدنا گاهی هم میگه من اصن بلد نیستم.... نمی دونین چه مغزی ازم میسوزه وختی اینو میشنوم... چن باری که این حرفو زده بش گفتم حوصلت نمی شه بگو حوصلم نمیشه نگو بلد نیستم... مثلا یه لباس آویزون کردن ماشین ظرف شویی پر یا خالی کردن بلدی میخواد؟؟؟؟؟ میگم از این به بعد هر کاری رو گفتی بلد نیستم میزارم که خودت انجام بدی که یاد بگیری... ینی بقدری این بلد نیستم شنیدنش برام سنگینه مثه فحش میمونه ... بلد نیستم!!!!!اینکه بشنوم مثلا فلانی من الان خیلی خستم نمیتونم .... یا الان حوصله ندارم هیچ کاری بکنم اینا برام خیلی قابل قبوله... تا اینکه اینو بشنوم....

بگذریم نمیخواستم اصن گلایه کنم... اینقد چیز برای اینگه بخام بابتشون اصابم خورد باشه دارم که این توش گم می شه خخخ


نظر

خوب خوب سلاملکوم بر همگان

چگونه چطوریایید؟؟

نشستم رو مبل به افق خیره شدم....

گفتم یه پستی بپستم...

میگم چی میشد منم منظم مدون رو حساب کتاب هر روز یه پست طووووولاااااانی مینوشتم؟؟؟

ووووی عاشقشم

خیلی میدوستم واقعن...

برقمون رفته متاسفانه

نبات و بابا نبات همین الان از پله ها رفتن پایین و منی که بعد از مدتها نظرم رو این بود که بشینم پای کامپیوتر رو پروژهه کار کنم همچون گل در چمنم .‌.

البته این مدت هم کار کردم روش نه که نکرده باشم ولی یه همت میخاد تمومش کنم و ثبت بشه و تازه گلاب به روتون بریم تو فاز خر حمالی خخخ

بگذریم

اون روز رفتم گروه گفتم اگه میخاین به من درس دکترا بدین زودتر بهم بگین یه خورده پیش آمادگی پیدا کنم نگفتم ترم پیش پاره پوره شدم از هش جهت نامتوازن جر واجر شدم... محترمانش کردم گفتم بالاخره باید طرح درسمو آماده کنم و اینا خخخخ

راستش نمیدونم چرا همه جا این خاله خانباجی خاله زنکا امپراطوری دارن حتی در محیط مثلا اسما فرهنگی دانشگاهیی!

بابا چتونه 

دو دیقه کیسه سبزی پاک کردنتونو بزارین کنار ببینیم باید چه گلی بگیریم تو سر خودمونو شما...

ینی میگم واقعا بعصی کارا و بعضی رفتار ها در هر صورت زشتن ولی از بعصی آدما دیگه خیلی خیلی خیلی زشتو بی کلاس طوره....

ینی چی واقعا؟

طرف بیست سی ساله استاده دانشگاس بعد از نمیدونم از سر چه دشمنی داره یه رفتارایی میکنه واقعا آدم میمونه...

بگذریم

الان پس از دو سه هفته مریضی کش داره نبات خودمم ظرفیتم کمه میخام همه رو بدرم از هم...

تا جمعه بچم تو تب سوخت و تبخیر شد تازه لحافم ول نمیکرد کامل زیر پتو بود و میلرزید

همینکه تب نداره باید پرواز کنم تا آسمون یه ماچ به لپ خدا کنم... دیگه چمه؟؟؟

نمیدونم

پرتو پلا زیاد نوشتم 

تا درودی دیگر بدرود


نظر

میگم تنها دلیل اینکه وزیر مربوطه شخصا نمیاد از ما بخاطر کم مصرف کردن برق تشکر کنه اینه که فک میکنه ما خونه نیستیم!!!!!!

پ.ن. چنان ما کم مصرف میکنیم و دقیق مصرف میکنیم که تنها وسیله روشن تو خونه ما یخچال و پنکه اونم در ساعات اوج گرماست! بنده خدا وزارت مربوطه حق داره گمراه بشه و فک کنه این مشترک اصن خونه نیستن و خونه خالیه !!!!! بفهمن خونه ایم اورژآنسو خبر میکنن بیان کمپوته خانوادگیه ما رو جم کنن برسونن بیمارستان!!!!


نظر

خوب خوب

سلام به روی ماهتون که میاین و میرین ساکت و بی صدا

چن وخته هی میخوام بیام بنویسم هی میگم چی بنویسم آخه چیز خاصی هم نمینویسم...

امروز دیگه با خودم قرار گذاشتم بیام چن کلمه جیک جیک کنم هر طوری هست

اومدم پای لپ تاپ ها ولی یه کم چرخیدم باز می خواستم در برم ولی الان در خدمت این صفحه همایونی هستم...

چی بگم چی نگم

مدرسه نبات رو در کمال ناگهانی بازی کنسل نومودیم

دیروزم پول مولا رو زدن به حسابمون البته یک و نیم تومن بابت کنسلی کم کردن ازش

راستی چن روز پیشا با  همسایگان تو ساختمون آش پزیدیم و پخشیدم تو ساختمون و در و همسایه و خیابون و ....

خوب بود و خوچمزه شد و کلی هم برکت داشت و فراوون هم همه نوش جان کردن هم بردن ... امیدوارم بازم بشه از این کارا بکنیم تو ساختمون انشالا

همه هم فک میکردن نذری بوده در حالییکه نذری نبود همین جوری دلی بود و ...

خدا از همه قبول کنه انشالا

از دیروز هم کلاسای تابستونی مون شرو شده... اصن نفهمیدیم چطوری این مدت تعطیلی هپلی هپو شد رف پی کارش... هیچ تفریحی نکردیم جز لند نومودن و لش کردن اونم چون ته ذهنم باید یه پروژه ای رو هندل میکردم زیاد حال نداد... نه که اون پروژه رو انجام داده باشما ... انجامش ندادم ولی همش ته ذهنم بود نذاش کیف کنم... حالا الانم که اومدم نشستم پای سیستم در اصل می خواستم یه کم بشینم کاراشو پیش ببرم ولی خوب سر از اینجا در آوردم...

حالا برم با اجازه با امید به اینکه بازم زود زود بتونم بیام عین بچه های خوب


نظر

چن وخته که نمیدونم با اون منی که تو من زندگی میکنه باید چیکار کنم... بهش پر و بال میدم منو از دنیای واقعی میبره وختی هم محلش نمیدم خودشو یه جوری از تو من میاره بیرون؟

یه چن سالی نبود محو شده بود یا شاید خوابش برده بود... حالا بیدار و سرحال و پرقدرت تر از قبل اومده تا منو با خودش ببره تو سیاهی ها!!!!

پ.ن من دیوونه ام؟؟؟ هو نوز! 

پ.ن. 2 حقیقت پنهان